الشيخ عباس القمي ( مترجم : راشدى )
44
كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيره و صفات پيامبر اعظم ص ) ( فارسى )
روايت شده است كه مردى باديهنشين نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمد و از ايشان طلب كمك كرد . آن حضرت چيزى به او داد و فرمود : آيا به تو نيكى كردم ؟ او گفت : نه نيكى كردى و نه كار خوبى انجام دادى ! مسلمانان خشمگين شدند و خواستند كه او را ادب كنند ، ولى پيامبر رحمت و مهربانى صلّى اللّه عليه و آله ، با اشاره به آنها فرمود كه خود را نگه دارند . سپس آن حضرت بلند شد و به منزل رفت و چيز ديگرى به او داد و فرمود : آيا به تو نيكى كردم ؟ او گفت : بله ، خداوند به تو و خاندانت جزاى نيك دهد . ايشان فرمود : تو حرفى دربارهء من ، در حضور اصحابم گفتى كه باعث ناراحتى آنها شد ، اگر دوست دارى ، نزد آنها برو و همين گفتهات را به آنها نيز بگو تا كدورتشان نسبت به تو بر طرف گردد . گفت : بله ، اين كار را مىكنم . آن مرد باديهنشين فرداى آن روز يا شب به خدمت اصحاب رفت و كدورت را از دلشان پاك كرد . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كه آنجا بود ، فرمود : مثل من و اين مرد همانند مثل مردى است كه شترى دارد و شترش رم كرده است . مردم به دنبال آن شتر هستند ، ولى او بيشتر فرار مىكند و دور تر مىشود . صاحب شتر فرياد مىزند : او را رها كنيد كه من خودم بهتر از شما مىدانم با او چه كنم و با او مهربانترم . سپس صاحب شتر پيش آن مىرود و از علفهاى زمين به او نشان مىدهد و او را برمىگرداند و مىخواباند و بر آن سوار مىشود . اگر من شما را در مقابل گستاخى آن مرد رها مىكردم ، شما او را مىكشتيد ،